الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

148

إحياء علوم الدين ( فارسى )

و ليكن ما به مبادى آن اشارت كنيم و گوييم كه دو نظر است اينجا : نظرى به چشم توحيد محض و بدين نظر قطعا بدانى كه شاكر اوست و مشكور او ، محبّ اوست و محبوب او . و اين نظر كسى است كه بداند كه در وجود جز او نيست ، و همهء چيزها هالك است مگر وجه او . و آن در همهء حالهاى أزل و ابد صدق است . زيرا كه غير آن باشد كه قوام او به نفس خود متصور بود ، و مثل اين غير موجود نيست ، بل وجود او محال است ، كه موجود محقّق آن است كه به نفس خود قائم است ، و آن چه به نفس خود قوام ندارد او را به نفس خود وجود نباشد ، بلكه او به غير خود قائم بود . پس او به غير خود موجود باشد . پس اگر [ 106 ] ذات او اعتبار كرده شود و به غير او التفات نبود ، او را البته وجود نباشد . و موجود جز آن نبود كه به نفس خود قائم بود ، و قائم به نفس خود آن است كه اگر غير معدوم شود او باقى ماند . پس اگر با آن چه قيام او به نفس خود است ، وجود غير او به وجود او قايم شود ، قيّوم حى بود . و قيوم جز يكى نباشد . و صورت نبندد كه غير او باشد ، پس در وجود جز قيّوم حى نيست ، و او واحد صمد است . پس اگر در اين مقام نگرى دانى كه مصدر همه از اوست ، و مرجع همه به دو . پس او شاكر است و او مشكور ، و او محبوب است و او محب . و حبيب بن ابى حبيب از اينجا نگريست چون قول حق تعالى إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ « 147 » بخواند . و گفت : اى عجب ، ببخشيد و ثنا گفت ! اشارت بدان كرد كه چون بر عطاى خود ثنا گفت بر نفس خود ثنا گفت . پس او ستاينده است و او ستوده . و از اينجا نگريست شيخ ابو سعيد مهنه‌اى چون پيش وى يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ « 148 » بخواندند . و گفت : لعمرى ايشان را دوست دارد ، و بگذار او را تا ايشان را دوست دارد . چه به حق دوست مىدارد ، زيرا كه جز نفس خود را دوست نمىدارد ، اشارت بدان كرد كه محب اوست و محبوب او . و اين مرتبه‌اى عالى است كه آن را جز به مثالى بر اندازهء عقل خود فهم نكنى . و بر تو پوشيده نيست كه مصنف چون تصنيف خود را دوست دارد نفس خود را دوست داشته است ، و صانع چون صنعت خود را دوست دارد نفس خود را دوست داشته بود ، و پدر چون فرزند را دوست دارد از آن روى كه فرزند وى است ، خود را دوست داشته بود . و هر چه در وجود است به غير از خداى تصنيف خداى و صنعت اوست . پس اگر آن را دوست دارد ، دوست نداشته باشد مگر نفس خود را . و چون جز نفس خود را دوست ندارد ، به حق دوست داشته باشد آن چه دوست داشته است . و اين نظر است به چشم توحيد . و صوفيان از اين حالت به فناى نفس عبارت كنند ، اى فانى شد از نفس خود و از غير خداى ، پس نديد مگر خداى را . و كسى كه اين را درنيابد بر

--> ( 147 ) ص 38 - 44 . ( 148 ) مائده 5 - 54 .